کتیبهِ انجماد
کتیبهِ انجماد
درد عمیق در دل این سینه مانـــــده است
عکسی که بر لجاجت آیینه مانـــــده است
هر خندهای که صاعقهوار از لبم گذشت
پشت نقاب، گریهی دیرینه مانـــــده است
از کاروان سوخـــتهجانـــانِ رفـــــــتگان
تنها غبار خاطره در پارینه مانـــــده است
دنیا گذشت و نوبت ما سنگسار شـــــد
زخمی ز ما بر پیکر پیشینه مانــــده است
سهم من از تلاطـــم طوفـــان زنـــــدگی
بغضیست کز هوای آدینه مانــــــده است
ما مانـدهایم و وحشت این انجماد محض
آهی که در غبـــــار گنجیـــــنه مانـده است
شـــاعر: شـــعیب بـــــاور
«کتیبه انجماد»، تصویر تمامقد انسانی است که در میانهی گذار پرشتاب دنیا، به صخرهای از سکوت بدل شده است. این غزل، روایتگر لحظهای است که رنج دیگر یک اتفاق نیست، بلکه به بخشی از «هویت سنگشدهی» ما تبدیل میشود.
شاعر در این اثر، جهان را از پشت شیشهی مهگرفتهی «انجماد» تماشا میکند؛ جایی که خندهها تنها جرقههایی زودگذر (صاعقهوار) بر سقف تاریک دردی دیرینهاند. در جغرافیای این شعر، تاریخ نه با پیروزیها، که با زخمهای بهجا مانده بر پیکر زمان سنجیده میشود. این سروده، واکاوی آن «بغض آدینهای» است که با سنگینی نفسگیر غروب جمعه از پیشینیان و گذشتگان رنجدیده به ارث رسیده و حالا در اعماق یک گنجینهی خاکگرفته، به آهی ابدی تبدیل شده است.
«کتیبه انجماد» فراتر از یک سوگنامه، کالبدشکافی حسرت است؛ آنجا که حتی آینه هم با لجاجت، تصویر شکسته را به جای حقیقت میپذیرد و آدمی در نوبت سنگسار خویش، به تماشای غبار خاطرهها مینشیند.

این شعر تان مشکلات امروزی وطن را به خوبی نشان میدهد
پاسخ دادنحذفباور صاحب به عنوان همکار سابق به شما افتخار میکنم