پست‌ها

نمایش پست‌ها از آوریل, ۲۰۲۶

کتیبهِ انجماد

تصویر
کتیبهِ انجماد درد عمیق در دل این سینه مانـــــده است عکسی که بر لجاجت آیینه مانـــــده است هر خنده‌ای که صاعقه‌وار از لبم گذشت پشت نقاب، گریه‌ی دیرینه مانـــــده است از کاروان سوخـــته‌جانـــانِ رفـــــــتگان تنها غبار خاطره در پارینه مانـــــده است دنیا گذشت و نوبت ما سنگ‌سار شـــــد زخمی ز ما بر پیکر پیشینه مانــــده است سهم من از تلاطـــم طوفـــان زنـــــدگی بغضی‌ست کز هوای آدینه مانــــــده است ما مانـده‌ایم و وحشت این انجماد محض آهی که در غبـــــار گنجیـــــنه مانـده است    شـــاعر: شـــعیب بـــــاور

حدیث سرخ رَستن

تصویر
  حدیث سرخ رَستن بـه جـای گُـل، در ایـن مـأوا، فـقـط درد مـی‌رویــد بـه جـای صـلـح، تـنـهـا آهِ ســـــــــــــــرد مـی‌رویـد بـخـوان در لـوح آیـنـه، حـدیـث سـرخ رَسـتــــن را کـه نـبـض زنـدگـی، از دل‌نـبــــــــــــــــرد مـی‌رویـد کجا شد آن شکوه سبز؟ کجا شـد شـوکت هـسـتی؟ کـه ایـنـجـا در رگ هـر گُـل، غـبـــــــار زرد مـی‌رویـد مکن بـاور که پـایـان یـافت فـصـل هـم‌صـدایی‌هـــــا ز خـون لـالـه در هـر دشـت، صــــــــد مـرد مـی‌رویـد     شاعر: شعیب باور این شعر، نگاهی فلسفی و اجتماعی به زیستن در جهانی آمیخته به رنج است؛ جایی که «مأوا» نه کانون آرامش، بلکه جغرافیایی تصویر می‌شود که در آن جای صلح را آهِ سرد و جای گُـل را درد گرفته است. «حدیث سرخ رَستن» روایتگر پارادوکس عجیبی است: تجسم رویش در بطن ویرانی. شاعر با پرسش تلخ «کجا شد آن شکوه سبز؟ کجا شد شوکت هستی؟» از زوال اصالت‌ها و پژمردگی تمدنی سخن می‌گوید که اکنون در اسارت است. تصویر «غبار زرد که در رگ هر گل می‌روید»، استعاره‌ای تکان‌دهنده از نفوذ تباهی به ریشه‌های استعداد و خشکیدن نبوغ در سرزمینی است که پیش از شکوفایی، دچ...