حدیث سرخ رَستن
حدیث سرخ رَستن
بـه جـای گُـل، در ایـن مـأوا، فـقـط درد مـیرویــد
بـه جـای صـلـح، تـنـهـا آهِ ســـــــــــــــرد مـیرویـد
بـخـوان در لـوح آیـنـه، حـدیـث سـرخ رَسـتــــن را
کـه نـبـض زنـدگـی، از دلنـبــــــــــــــــرد مـیرویـد
کجا شد آن شکوه سبز؟ کجا شـد شـوکت هـسـتی؟
کـه ایـنـجـا در رگ هـر گُـل، غـبـــــــار زرد مـیرویـد
مکن بـاور که پـایـان یـافت فـصـل هـمصـداییهـــــا
ز خـون لـالـه در هـر دشـت، صــــــــد مـرد مـیرویـد
شاعر: شعیب باور
این شعر، نگاهی فلسفی و اجتماعی به زیستن در جهانی آمیخته به رنج است؛ جایی که «مأوا» نه کانون آرامش، بلکه جغرافیایی تصویر میشود که در آن جای صلح را آهِ سرد و جای گُـل را درد گرفته است. «حدیث سرخ رَستن» روایتگر پارادوکس عجیبی است: تجسم رویش در بطن ویرانی.
شاعر با پرسش تلخ «کجا شد آن شکوه سبز؟ کجا شد شوکت هستی؟» از زوال اصالتها و پژمردگی تمدنی سخن میگوید که اکنون در اسارت است. تصویر «غبار زرد که در رگ هر گل میروید»، استعارهای تکاندهنده از نفوذ تباهی به ریشههای استعداد و خشکیدن نبوغ در سرزمینی است که پیش از شکوفایی، دچار خزانی تحمیلی شده است.
اما از دل این سروده چنین برمیآید که رستگاری و بیداری، نه در گریز از رنج، بلکه در قلب نبرد متولد میشود. حیات در اینجا حقیقتی اصیل و سرکش است؛ جریانی که حتی از میان غبارهای مسموم، راه خود را به سوی نور باز میکند. تا زمانی که نبض مبارزه در رگهای زمان میتپد، زندگی با شکوهی اساطیری از خاکستر خود برمیخیزد و ثابت میکند که حیات، همواره از عمیقترین زخمها جوانه خواهد زد.

شعر بسیار پر معناست
پاسخ دادنحذفسپاسگذارم،بزرگوار
حذف