بهارِ ناتمام
بهارِ ناتمام
جوانی از نفس افتاد و تابــــــی در تـــوان نماند
به سینه جز هجوم شعلههای بیامـــــــان نماند
دویدیم آنچنان در کارزارِ رنــــــج و نان و فردا
که از آن شوق بیپایان، رمقـــــی در جـــان نماند
هــزاران آرزو در بـــاغ دل روییـــــــده بود، اما
کنون در خاک حسرت، غیر ســــوز خزان نماند
رسیدن سهم ما شد، لیـــــک دیــــر و بیفرجام
که دیگر شوق لبخندی به کنج این لـبــــان نماند
غم ما نان نبود و نیست، غم این است ای یاران:
که از ما و جوانیمان، بهاری در جهــــــــان نماند
شـاعــر: شـعـیـب بـــــــــاور
قصه، قصهی پیروزیهای بیهنگام است؛ آنجا که مقصد آغوش میگشاید، اما فاتح دیگر جانی برای ایستادن ندارد.
این سروده، روایت صریح نسلی است که در شطرنج «رنج و نان و فردا»، تمام داراییاش را کیشومات کرد. ما آجر به آجر آینده را با پارههای جانمان روی هم گذاشتیم، اما وقتی سقف رویاهایمان کامل شد، دریافتیم که دیگر بهاری در تقویم نگاهمان باقی نمانده است.
«بهارِ ناتمام»، نجوای تلخ تمام پاهایی است که تا انتهای جاده دویدند، اما در ایستگاه آخر، به جای شوق، با خستگی محض روبهرو شدند؛ آنجا که کلام شاعر به تلخی میگراید: «رسیدن سهم ما شد، لیک دیر و بیفرجام...»
غم این ابیات، نه از سفرههای خالی، که از قلبهای تهیشده از شور است. روایت عمری که در تبوتاب رسیدن سوخت و وقتی به مقصد رسید، دیگر «شوق لبخندی به کنج این لبان نماند». این سرگذشت غمبار تمام کسانی است که به ایستگاه آخر رسیدند، اما دیگر آن آدم سابق نبودند؛ چرا که در این کارزارِ بیامان، «از ما و جوانیمان، بهاری در جهان نماند.

نظرات
ارسال یک نظر